یک نفر،معمولی چاپ
تاریخ :18:40دوشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1386

ماجرا از این قرار بود که توی کشیک دیروز، یه خانوم جوان که در نهایت با تشخیص borderline personality disorder بستریش کردم،قبل از اینکه من ویزیت و مصاحبه انجام بدم، توی اتاق بغلی مشغول ارائه شرح حال به انترن بود. به محض اینکه کلمه سیگار رو شنیدم یه سرکی توی اون اتاق کشیدم و دیدم بعــــــــــله! خانوم خانوما اینترن جوون ما رو با ادا و اطوارهاش قانع کرده که اجازه بده حین شرح حال، سیگار بکشه!

فورا بهش گفتم یا سیگارش رو خاموش کنه و یا اتاق رو ترک کنه، و موضوع فیصله پیدا کرد.

آخه آدم از دست اینترنها چی بگه! سر مورنینگ اومده می گه بیمار سر مصاحبه سیگار می کشید!! حالا ... بیار باقالی بار کن! خب معلومه که استاد عزیز می گه که پس روند مصاحبه تون از پایه اشکال داشته! حالا نوبت توضیح من که شد قضیه رو اصلاح کردم.ولی اینکه باور کرده باشن یا نه... خدا می دونه! لابد به دروغ و سنتز شرح حال هم متهمم می کنن!

آخه من نمی دونم گفتن این موضوع چه لزومی داشت؟! خوبه که قبل از مورنینگ شرح حال رو با من هماهنگ کرده بود! اصلا آدم عاقل میاد سر مورنینگ چیزی بگه که بهش گیر بشه داد؟‌ اون هم به بدترین شکل ممکن! حالا اگه درست تعریف می کرد شاید زیاد عصبانی نمی شدم.

بهرحال،شاید از دعوت استاد عزیز به یه فنجون کاپوچینو بعد از مورنینگ بشه نتیجه گرفت که نه! اونقدرها هم که انتظارشو داشتم برام بد نشد.

 

¤ هراس من از آن است که در تنازع بقاء احساسات و غرائز

 بشوم یک نفر؛ معمولی

که معمولی زیست

و معمولی تر فراموش شد...

 

¤¤ شیطان این روزها منطقی تر شده است

خوبتر قانعم می کند...

 

¤¤¤ دارم می رم کتابخونه. کسی نمیاد؟!